تبليغاتX
دوست

دوست

آئیین دوست یابی

رفت تا او زنده بماند


مرد و زن جواني سوار بر موتور در دل شب مي راندند آنها عاشقانه يكديگر را دوست داشتند .زن جوان:يواش تر برو، من
مي ترسم. مرد جوان:نه اينطوري خيلي بهتره .زن جوان:من خيلي مي ترسم .مرد جوان:خوب،اما اول بايد بگويي كه دوستم داري.زن جوان:دوستت دارم،حالا مي شه يواش تر بروني.مرد جوان:مرا محكم بگير.زن جوان:خوب ،حالا مي شه يواش تر بروني. مرد جوان:باشه به شرط اينكه كلاه كاسكت مرا برداري و روي سر خودت بگذاري،آخه نمي تونم راحت برونم،اذيتم مي كنه.
روز بعد واقعه اي در روزنامه ثبت شده بود .برخورد موتور سيكلت با ساختمان حادثه آفريد.در اين سانحه كه به دليل بريدن ترمز موتور سيكلت رخ داد ،يكي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت.
مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود .پس بدون اينكه زن جوان را مطلع كند با ترفندي كلاه كاسكت خود را بر سر او گذاشت و خواست تا براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند .
دمي مي آيد و باز دمي مي رود .اما زندگي غير از اين است و ارزش آن در لحظاتي تجلي مي يابد كه نفس آدمي را مي برد.

همواره كسي در جهان وجود دارد كه انتظار ديگري را مي كشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 1:49 قبل از ظهر  توسط روح دوست  | 

عشق واقعی

هوالمعشوق

دل خوش عشق شما نیستم ای اهل زمین به خدا معشوقه من بالاییست

 

یک شبی مجنون نمازش راشکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود


فارغ از جام الستش کرده بود


سجده ای زد برلب درگاه او


پر زلیلا شد دل پر آه او


گفت یارب از چه خوارم کرده ای


بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای


نشتر عشقش به جانم می زنی


دردم از لیلاست آنم می زنی


خسته ام زین عشق، دل خونم مکن


من که مجنونم تو مجنونم مکن


مرد این بازیچه دیگر نیستم


این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم


در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد

گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر میزنی

در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم

                                   صد چو لیلا کشته در راهت کنم

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 10:36 بعد از ظهر  توسط روح دوست  | 

دوستت دارم

 نازنینم ! تو برایم هنوز بهترین حضور هستی ، در بهترین قاب

 دنیا . من و تو

 می توانیم  دوباره عاشق شویم قبل از اینکه باران از پیچ این

 کوچه بگذرد . تن

 غربت زده جوانی ام از  عشق تو گم شد و این نوشته زخمی بر

 دیوار دلم رنگ

 ترحم گرفت . من انتظار آبی ترین روز ها را می کشم نباید در

 حسرت نبودن شهد

شیرین زندگی ثانیه ها را به ساعت ها تبدیل کنم و  بی ارزو

خواب فرداها را

 ببینم . به اندازه همان ستاره هایی که شب های خلوتم را نظاره

گر بودند می

خواهمت و سحر گاهان همراه با طلوع خورشید از شوق تو بیدار

 می شوم و

صدای عاشق ترین شقایق ها را از پنجره اتاقم می شنوم .

 

یادت نره

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 4:51 بعد از ظهر  توسط روح دوست  | 

به من تکیه کن، تکیه کن، تکیه کن

که خاصیت عشق را می شناسم

به من تکیه کن مثل شبنم به برگ

تو را بهتر از برگ ها می شناسم

تو را روی گلبرگ ها می نویسم

در آغاز، در انتها می نویسم

در آغاز دفترچه مشق هایم

تو را گرچه من بود، ما می نویسم

زندگی با صدا شروع می شود ، بی صدا تمام می شود

عـشــق با ترس شروع می شود ، با اشک تمام می شود

دوست داشتن هر جایی می تواند شروع شود ، اما هیچ جا نمی تواند تمام شود.

جمله آخر به اونایی که فکر می کنند دوست داشتن با خداحافظی تمام می شود

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 3:56 بعد از ظهر  توسط روح دوست  | 

دل شکسته

                                                                  

                            

                                  کی گفته که تو از همه بهتری 
                  فقط بدون از همه خوشکلتری


                                 آره من می گم از همه بهتری

                بازم بدون از همه  خوشکلتری

                                   تو رسم عاشق کشی و دلبری
               شهره ی شهری از همه سر تری

                                       شاپری قصه ی عاشقایی
                 آره تو آخر مهر وفایی

                                    فدای ناز چشمای پر بهونت
               بد جوری این دلم شده دیوونت

                                          من دوست دارم همیشه

              تا وقتی که زندگی میشه

                                              قلب من پاک میمونه

                تا دلت پیشم بمونه

 

   اینوباسه اون نوشتم که از روز اول بهش گفتم دوستت دارم چون می دونم دوستم داری

 

                                                     دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 10:51 بعد از ظهر  توسط روح دوست  | 

زیباترین

          زيباترين تصويري که در زندگانيم ديدم نگاه


                 عاشقانه و معصومانه تو بود


            زيباترين سخني که شنيدم سکوت دوست


                           داشتني تو بود

          زيباترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود


            زيباترين انتظار زندگیم حسرت ديدار تو بود


            زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود


                زيباترين هديه عمرم محبت تو بود


                زيباترين تنهاييم گريه براي تو بود


              زيباترين اعترافم دوست داشتن تو بود .


               دوستت دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 1:7 قبل از ظهر  توسط روح دوست  | 

آب و آتش

شگفتا وقتی که بود نمی دیدم،

وقتی می خواند نمی شنیدم...

وقتی دیدم..... که نبود

وقتی شنیدم ...که نخواند.

چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای سرد و زلال، در برابرت ،می جوشد

و می خواند و می نالد،تشنه ی آتش باشی و نه آب، و چشمه ای که خشکید، چشمه ای که از آن آتش که تو تشنه ی آن بودی بخار شد و به هوا رفت، وآتش، کویر را تافت ودر خود گداخت و از زمین آتش رویید و ازآسمان بارید،توتشنه ی آب گردی و نه تشنه ی آتش، و بعد،

عمری گداختن

از غم نبودن کسی که تا بود

از غم نبودن تو می گداخت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 10:58 بعد از ظهر  توسط روح دوست  | 

سخنی با دوست

                                                                                  

دوست من گوش کن،با تو صحبتی دارم

اینها را موقعی می گویم که خوابی و چنان خواب و خستگی بر تو غلبه کرده بود که حت به تو اجاره نداد که روی تخته خوابت بخوابی.

موقعی که زیر گونه ات چین خورده و حلقه ای از موهای طلائیت به پیشانی عرق کرده ات چسبیده است و در ذهن خود دزدکی  به اتاق خوابت اومدم.همین چند دقیقه پیش بود که در حال نگاه کردن به آلبوم عکس هایی بودم که با تو گرفته بودم،باز به فکرفرو رفتم و به خود گفتم:حتی خدا هم تاآخرین لحظه عمر در مورد ما قضاوت نمی کند و همیشه به ما فرصت میدهد.پس تو چگونه و با چه برهانی دوستی پاک گذشته ام را فراموش کرده ام و رفتار خود را به مانند غریبه ای کرده ام که  تا کنون حتی نام شما را نشنیده است .شرمنده ام.

ولی عزیز من تصمیم گرفته ام که مثل گذشته باشم ،تو را دوست داشته باشم چرا که مرا دوست می داری.

دروازه ی  قلب خود را برای آنکس که من را لایق تنهاترین لحظه های تنهاییش قرار داده است باز کنم  تا با صحبتهای زیبایش شبنم غم رابر  گونه های سنگی من روانه کندو دوباره تو را در آغوش گیرم و با فریادی آرام در دل خود گویم دوستت دارم.

عزیز من

متاسفم . با اینکه در تمام امتحانات دل من نمره ای جز بیست نیاورده بودی ،ولی با خود خواهی تو را از مدرسه ای با دیوار سنگی ولی کلاسهایی پر از محبت اخراج کردم.

آری .من تورا دوست داشتم.ولی فقط به خاطر اینکه می دانستم که دوستم داری به هر قیمتی،تو را روا به هر اذیتی می دانستم.

ولی وقتی تو را میبینم که چگونه مچاله و خسته  از دوری من خوابیده ای ،خدا را شکر می کنم که دوستی مثل تو دارم.

دیروز در آغوش من بودی و سرت روی شانه ام بود و امروز به جز بالشتت کسی به تو اجازه نداد که سرت را با آرامش روی آن بذاری.

پشیمانم و آغوشم را باز می کنم تا شاید از گناهم بگذری.

آری.آری. می دانم.خوب می دانم که خیلی خواسته ام،خیلی زیاد.ولی بدان به قول خود عمل می کنم و تا آخرین لحظه ی عمرم می گویم دوست من : تو را دوست می دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 11:44 بعد از ظهر  توسط روح دوست  | 

دل سهراب

                                     

                     

 

روح

 

روح من در جهت تازه اشیا جاری است.

 

روح من کم سال است.

 

روح من گاهی از شوق سرفه اش میگیرد.

 

روح من بیکار است

 

قطره های باران را درز آجرها را می شمارد.

 

روح من گاهی مثل یک سنگ سر اره حقیقت دارد.

 


زندگی

 

زندگی رسم خوشایندیست.

 

زندگی بال وپری دارد با وسعت مرگ،

 

پرشی دارداندازه ی عشق.

 

زندگی چیزی نیست که لب  طاقچه ی عادت از یاد من وتو برود.

 

زندگی نوبر انجیر سیاه، در دهان گس تابستان است.

 

زندگی بعد درخت است به چشم  حشره.

 

زندگی تجربه ی شب پره در تاریکی است.

 

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.

 

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی میپیچد.

 

زندگی دیدن یک باغچه از شیشه ی مسدود هواپیماست.

 

زندگی شستن یک بشقاب است.

 

زندگی یافتن سکه ی دهشاهی در جوی خیابان است.

 

زندگی ((مجزور)) آینه است.

 

زندگی گل به(( توان)) ابدیت،

 

زندگی(( ضرب)) زمین در ضربان دل ما،

 

زندگی هندسه ساده ویکسان نفسهاست.

 


مرگ

 

و نترسیم از مرگ

 

مرگ پایان کار کبوتر نیست.

 

مرگ وارونه ی یک زنجیر است.

 

مرگ در ذهن اقاقیا جاری است

.

مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد.

 

مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید.

 

مرگ با خوشه ی انگور می آید به دهان.

 

مرگ در حنجره ی سرخ گلو می خواند.

 

مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است.

 

مرگ گاهی ریحان میچیند.

 

مرگ گاهی ودکا می نوشد.

 

گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد.

 

وهمه می دانیم ریه های لذت ،پراکسیژن مرگ است.

 

                                                                                            سهراب سپهری

 

عکس از:tashaghayeghhast.persianblog.ir

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 0:40 قبل از ظهر  توسط روح دوست  | 

گلگشتی در سخنان بزرگان

 

گلگشتی در سخنان بزرگان

 

برای رسیدن به عسل هیچگاه به کندو لگد نزنید

 

دیگران را همانگونه که هستند بپذیرید

دیل کارنگی

مهد پرورش خرد آغوش عقل نیست، بلکه دامان عشق است

تولستوی

                      دل دلایلی دارد که عقل به کلی از آن بی خبر است

 

پاسکال

 

مقصرترین مردم کسانی هستند که روح مایوس دارند

 

ناپلئون بناپارت

 

جوانی ستاره ای است که فقط یک باردرآسمان عمرطلوع می کند

 

 ژوبر

 

 خنده فروغی از اشعه ی جان بخش آسمانی است

 

 ولتر

                                       

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 0:27 قبل از ظهر  توسط روح دوست  | 

رنگین کمان

رنگین کمان هدیه به کسانی است که تا آخرین لحظه زیر باران بایستند.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 11:49 بعد از ظهر  توسط روح دوست  | 

عشق من

پنداشتی که کوره ی سوزان عشق من

دور از نگاه گرم تو خاموش می شود؟

پنداشتی که یاد تو این یاد دلنواز

در تنگنای سینه فراموش می شود؟

تو رفته ای که بی من تنها سفر کنی

من مانده ام که بی تو شب ها سحر کنم

تو رفته ای که عشق من از سر بدر کنی

من مانده ام که عشق تو را تاج سر کنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 0:32 قبل از ظهر  توسط روح دوست  | 

دل ما

 

             

  آنکه چشمان تو را اینهمه زیبا می کرد

                                                                 کاش از روز ازل فکر دل ما می کرد

                 یا    نمی داد  به  تو  اینهمه  زیبایی  را

                                                                 یا مرا در غم  عشق تو شکیبا  می کرد    

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 11:24 بعد از ظهر  توسط روح دوست  | 

محرم

سلام به محرم ماه خون 

فرا رسیدن دهه ی محرم را

به همه ی عاشقان اهل بیت تسلیت میگویم

امیدوارم در عزاداری های خود به یاد این بنده گنهکار نیز باشید

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 10:59 بعد از ظهر  توسط روح دوست  | 

حرف اول

 

    حرف اول

 

               تورا بجای تمامی کسانی که نشناخته ام

                              دوست میدارم

               تورا بجای تمامی روزگارانی که زیسته ام

                              دوست میدارم

               تورا بجای تمامی کسانی که دوستت ندارند

                              دوست میدارم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 3:45 بعد از ظهر  توسط روح دوست  | 

دوست داشتن از عشق برتر است

 

دوست داشتن از عشق برتر است

عشق يك جوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي . اما دوست داشتن پيوندي خود آگاه

از روي بصيرت روشن و زلال .

عشق بيشتر از غريزه آب مي خورد و هرچه از غريزه آب بخورد بي ارزش است  و

دوست داشتن از روح طلوع مي كند و تا هرجا كه يك روح ارتفاع دارد دوست داشتن

همراه آن اوج مي گيرد .

عشق در قالب دل ها در شكل ها و رنگ هاي تقريبا مشابهي متجلي مي شود و دارای

صفات و حالات و مظاهر مشتركي است اما دوست داشتن در هر روحي جلوه خاص

خويش دارد و از روح رنگ مي گيرد .

عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست  و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر مي گذارد

اما دوست داشتن در وراي سن و مزاج زندگي مي كند و بر آشيانه بلندش روز و روزگار

را دستي نيست .

عشق با دوري و نزديكي در نوسان است . اگر دوري به طول انجامد ضعيف مي شود

و اگر تماس دوام يابد به ابتذال كشيده مي شود و تنها با بيم و اميد و اميد و تزلزل و

اضطراب ((ديدارو پرهيز ))زنده نيرومند مي ماند اما دوست داشتن با اين حالات

نا آشنا است

عشق جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني فهميدن و انديشيدن نيست .

اما دوست داشتن در اوج معراجش از سرحد عقل فرا مي رود و فهميدن و انديشيدن

را نيزاز زمين مي كند و با خود به قله هاي بلند اشراق مي برد .

عشق زيبايي هاي دلخواه را در معشوق مي آفريند و دوست داشتن زيبايي هاي دلخواه

رادر دوست مي بيند و مي يابد

عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا كردن .

عشق نيرويي است در عاشق كه او را به معشوق مي كشاند . و دوست داشتن جاذبه ايی

در دوست كه دوست را به دوست مي برد

عشق تملك معشوق است و دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست

 

 

در عشق رقيب منفور است و تنها در دوست داشتن است كه ((هواداران كويش را چو جان خويشتن دارند))

 

عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن . عشق غذا خوردن يك گرسنه است

و دوست داشتن ((هم زباني در سرزمين بيگانه يافتن))است .

هر آنكه دوست داشتن را خوب مي داند و خوب احساس مي كند . خود را در ميانه نمي بيند .

اما از دوست داشتن به آن سو راهي نيست .  و هرگاه آنكه دوست داشتن را خوب مي داند و خوب احساس مي كند .

خود را در ميانه نمي بيند. به سرعت و به سادگي به فداكاري و

ايثاري شگفت و بي شائبه و بزرگ و پر شكوه و ابراهيم وار بدل مي شود .و در اين

هنگام است خود را كه ديگر نيست و نمي تواند باشد . در آيينه ايي كه دوست دارد لكه

مي نامد و دستور مي دهد كه : آن لكه را از روي آيينه پاك كن !تا آيينه ايي كه ديگر

چهره مرا نخواهد ديد به عبث لكه ايي بر چهره اش نماند و آينه صاف و زلال خاطر

تو لكه دار نباشد . اما عشق مي گويد :"آه .. آيا پس از من اين لكه را پاك خواهي كرد ؟

       آيا لكه ديگري بر آينه خواهد نشست .؟ آيا از اين پس چهره آينه بي لك خواهد بود ؟

 

نه . نه . نه . پس از من تمام اين آينه را سياه كن .اين لك را بر تمام آينه بگستران !

آينه را خاك آلود كن تا حتي نور خورشيد هم بر آن نتابد.

تا پس از من ندرخشد برق نزند . آه چه مي گويم! آينه را بشكن ! بشكن !ريز بكن !

خدا يا : به هركه دوستش مي ذاري بياموز كه عشق از زندگي كردن بهتر است و به

هر كه بيشتر دوست مي داري بياموز كه : دوست داشتن از عشق برتر است .

دوست داشتن از عشق برتر است و من هرگز خود را تا سطح بلند ترين قله عشق هاي بلند پايين نخواهم آورد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 9:13 قبل از ظهر  توسط روح دوست  | 

آری آغاز دوست داشتن است

                      گر چه پایان راه ناپیدا است

من به پایان دگر نیندیشم

                         که همین دوست داشتن زیباست 

تقدیم به محمد عزیزم که خیلی دوسش دارم 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 4:0 قبل از ظهر  توسط روح دوست  | 

چند جمله زیبا

                                 

                                    

. از قلبت پیروی کن تا هرگز پشیمان نشوی .

.بزرگترین درس زندگی را بیاموز:عشق و فراموشی وبخشش .

.عشق ترکیبی از قالب دو روح در تن است .

.فقط یک شادی در زندگی وجود دارد دوست داشتن و دوست داشته شدن .

.سرخ شدن چهره رنگ پاکدامنی است .

.عشق مانند زبانه آتش است طلائی وسرشار از گرما

.بچه ها همیشه سعی کنیم از مشکلات پلی برای عبور بسازیم نه گردابی

برای فرو رفتن...

.اگر کسی می گوید که برای تو می میرد دروغ می گوید!!!حقیقت را کسی می

گوید که برای تو زندگی می کند...

.هرگز نمی توانی یک مشت اب را در دستت بفشاری ولی اگر به ارامی دستت

.رادر آب رها کنی می بینی که با تمام وجود آب را حس می کنی...

.بعضی فکر می کنند که منصفانه نیست که خدا کنار گل سرخ خار گذاشته ولی

.بعضی دیگه خدا رو ستایش می کنند که کنار خارها گل سرخ گذاشته

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 0:36 قبل از ظهر  توسط روح دوست  | 

دوستت دارم

خـواسـتم بــر غـم بـتازم قـدرتي پيــدا نکردم

قدرت آمد چون به دستم، فرصتي پيدا نکردم

خواستم با همدمي پويـم ره آزادگي را

گشتم اما مرد صاحب همتي پيدا نکردم

خواستم در خلوتي با محرمي رازي بگويم

همکلامي، همـدمي، همـصحبتي پيدا نکردم

خواستم با دوست گويم علت نامهرباني را

جـستـجـو کـردم، امــا عـلتي پيــدا نـکردم

 

اما اونی که می خواستم پیدا کردم

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 3:54 بعد از ظهر  توسط روح دوست  | 

وقتی تو نیستی

                  

                      گریه کن عزیزم اما نه واسه خودت

                                  واسه اینکه نمیشه دیگه بیام تولدت

                    گریه کن جداییا ما رو رها نمی کنن

                                                آدما انگار واسه ما دعا نمی کنن

                  گریه کن حالا حالا از هم باید جدا باشیم

                                              بنشینیم منتظرمعجزه ی خدا باشیم

                  گریه کن منم دارم مثل تو گریه می کنم

                                            به خدای آسمونامون گلایه می کنم

                 گریه کن توبختمون یه برف سنگین نیومد

                                           این همه پرنده رد شدمرغ آمین نیومد

                  گریه کن واسه شبایی که بدون هم بودیم

                                             تنها برای سنگینی غصه کم بودیم

                  گریه کن برای روزایی که خورشیدی نداشت

                                        دلای من و تو که به خرد امیدی نداشت

                                               دوستت دارم

        منبع. www.ashegh-tanha1.blogfa.com

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 10:21 بعد از ظهر  توسط روح دوست  | 

به خاطر تو

                                 

   پرسيد به خاطر كي زنده هستي؟ با اينكه دلم مي خواست با تمام  وجودم داد بزنم "به خاطر تو"بهش گفتم به خاطر هيچ كس پرسيد پس به خاطر چه زنده هستي؟ با اينكه دلم فرياد ميزد "به خاطر تو"با يك   بغض غمگين گفتم به خاطر هيچ چيز ازش پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟ در حاليكه اشك تو چشمانش جمع شده بود گفت: به خاطر كسي كه به خاطر هيچ زنده است .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 8:22 بعد از ظهر  توسط روح دوست  | 

تنهایی

 

                   دوستت دارم تا آخرین نفس

             لحظه سخت رفتنت هیچی تو قلب من نبود

                 نگاه آخرن تو شعر جنون قصه بود

 

             از التهاب بی کسی پناه آوردم به جنون

           زندگی زندونه و بس وقتی نباشه هم زبون

 

        خواستم فراموشت کنم  اما خیالت نمی گذاشت

        به غیر دیوانه شدن  راهی جلو پام  نگذاشت

 

              منو هرگز نبخش ای مهربونم

           همشیه بد بودم اینو خوب می دونم

 

        بهتر نشناسی منو منی که با تو بد بودم

         تنها از عشق وعاشقي شکستن بلد بودم

 

       لایق بودنت نبود اون قلب حقیرم میدونم

            حقم تا آخر عمر تنهای تنها بمونم

                           

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 7:48 بعد از ظهر  توسط روح دوست  | 

دوستی

                                                

            سلام به همگی.

           دوستی و دوست داشتن از نعمت های بزرگ است .

              برای دستیابی به آن باید از خیلی چیزها گذشت.

          درس اول این است که اگر می خواهید کندوی عسل را به دست آورید هرگز به آن  لگد نزنید.

         درس دوم اینکه در سخنان خود مهمی آن را نشان دهید ولی هرگز دروغ نگویید.

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 8:41 قبل از ظهر  توسط روح دوست  |