دوست داشتن از عشق برتر است
عشق يك جوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي . اما دوست داشتن پيوندي خود آگاه
از روي بصيرت روشن و زلال .
عشق بيشتر از غريزه آب مي خورد و هرچه از غريزه آب بخورد بي ارزش است و
دوست داشتن از روح طلوع مي كند و تا هرجا كه يك روح ارتفاع دارد دوست داشتن
همراه آن اوج مي گيرد .
عشق در قالب دل ها در شكل ها و رنگ هاي تقريبا مشابهي متجلي مي شود و دارای
صفات و حالات و مظاهر مشتركي است اما دوست داشتن در هر روحي جلوه خاص
خويش دارد و از روح رنگ مي گيرد .
عشق با شناسنامه بي ارتباط نيست و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر مي گذارد
اما دوست داشتن در وراي سن و مزاج زندگي مي كند و بر آشيانه بلندش روز و روزگار
را دستي نيست .
عشق با دوري و نزديكي در نوسان است . اگر دوري به طول انجامد ضعيف مي شود
و اگر تماس دوام يابد به ابتذال كشيده مي شود و تنها با بيم و اميد و اميد و تزلزل و
اضطراب ((ديدارو پرهيز ))زنده نيرومند مي ماند اما دوست داشتن با اين حالات
نا آشنا است
عشق جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني فهميدن و انديشيدن نيست .
اما دوست داشتن در اوج معراجش از سرحد عقل فرا مي رود و فهميدن و انديشيدن
را نيزاز زمين مي كند و با خود به قله هاي بلند اشراق مي برد .
عشق زيبايي هاي دلخواه را در معشوق مي آفريند و دوست داشتن زيبايي هاي دلخواه
رادر دوست مي بيند و مي يابد
عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا كردن .
عشق نيرويي است در عاشق كه او را به معشوق مي كشاند . و دوست داشتن جاذبه ايی
در دوست كه دوست را به دوست مي برد
عشق تملك معشوق است و دوست داشتن تشنگي محو شدن در دوست
در عشق رقيب منفور است و تنها در دوست داشتن است كه ((هواداران كويش را چو جان خويشتن دارند))
عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن . عشق غذا خوردن يك گرسنه است
و دوست داشتن ((هم زباني در سرزمين بيگانه يافتن))است .
هر آنكه دوست داشتن را خوب مي داند و خوب احساس مي كند . خود را در ميانه نمي بيند .
اما از دوست داشتن به آن سو راهي نيست . و هرگاه آنكه دوست داشتن را خوب مي داند و خوب احساس مي كند .
خود را در ميانه نمي بيند. به سرعت و به سادگي به فداكاري و
ايثاري شگفت و بي شائبه و بزرگ و پر شكوه و ابراهيم وار بدل مي شود .و در اين
هنگام است خود را كه ديگر نيست و نمي تواند باشد . در آيينه ايي كه دوست دارد لكه
مي نامد و دستور مي دهد كه : آن لكه را از روي آيينه پاك كن !تا آيينه ايي كه ديگر
چهره مرا نخواهد ديد به عبث لكه ايي بر چهره اش نماند و آينه صاف و زلال خاطر
تو لكه دار نباشد . اما عشق مي گويد :"آه .. آيا پس از من اين لكه را پاك خواهي كرد ؟
آيا لكه ديگري بر آينه خواهد نشست .؟ آيا از اين پس چهره آينه بي لك خواهد بود ؟
نه . نه . نه . پس از من تمام اين آينه را سياه كن .اين لك را بر تمام آينه بگستران !
آينه را خاك آلود كن تا حتي نور خورشيد هم بر آن نتابد.
تا پس از من ندرخشد برق نزند . آه چه مي گويم! آينه را بشكن ! بشكن !ريز بكن !
خدا يا : به هركه دوستش مي ذاري بياموز كه عشق از زندگي كردن بهتر است و به
هر كه بيشتر دوست مي داري بياموز كه : دوست داشتن از عشق برتر است .
دوست داشتن از عشق برتر است و من هرگز خود را تا سطح بلند ترين قله عشق هاي بلند پايين نخواهم آورد
